تبلیغات
niiiice - مطالب تیر 1391
تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1391 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟


لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی محمد(ص) باشی، علی(ع) باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟


و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟


تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1391 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست...
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند

 



تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1391 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
قانون تو تنهایی من است . . . . و تنهایی من قانون عشق ! عشق ارمغان دل دادگیست . . . . و این سرنوشت سادگیست ! چه قانون عجیبی . . . . چه ارمغان نجیبی . . . . و چه سرنوشت تلخ و غریبی . . . . که هر بار ستاره های زندگیت را ، با دست های خود راهی آسمان پر ستاره کنی . . . . و خود در تنهایی و سکوت . . . . با چشم های خیس از غرور ، پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی . . . . و خاموش و بی صدا . . . . به شادی ستاره های از تو گشته جدا ، دل خوش کنی . . . . و باز هم تو بمانی و . . . . تنهایی و . . . . دوری . . . . !

تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1391 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
آن قدر تنهایم ، كه حتی درد هایم
دیگر شبیه درد های هیچكس نیست

حتی نفس های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام ، در من هوای هیچ كس نیست

دنیای مرموزیست ، ما باید بدانیم
كه هیچكس اینجا ، برای هیچكس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی كه می داند خدای هیچكس نیست

من میروم ، هرچند می دانم كه دیگر
پشت سرم حتی ، دعای هیچكس نیست


تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1391 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh

امروزفهمیدم که رفته ای ودلم بازشکست وتنم بازگریست و نگاهم پی یاری گم شد؛من چه تلخم امروز!

به هرکی درددلم راگفتم گفت درست میشه,درست میشه! ای کاش یکی میگفت درست نمیشه! اونوقت شایدبه خودم میومدم!

خدایا! کودکان گل فروش رامیبینی؟ مردان خانه بدوش، کاسبان دین فروش، محراب های فرش پوش، پدران کلیه فروش، مادران سیاه پوش، دختران تن فروش انسانهای آدم فروش، همه را میبینی؟ میخواهم یک تکه از آسمان بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهند.........

زندگی مثل بازی شطرنج است هرچه بیشتر مهره ها رو بشناسی و موقعیت ها رو بهتر درک کنی
کمتر فرصتها را از دست می دهی و اگر یک کم تمرکزت بیشتر باشه حتما برد با تو خواهد بود ...
وقتی آگاهانه وارد محیط مهره ای می شوی مورد هدف قرار گرفته و حذف می شوی.
مانند زندگی که باید مواظب باشی به قلمرو کسی بدون آگاهی وارد نشوی وگرنه ...

یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !

وقتی یه آدم میگه " هیشکی منو دوست نداره ! " منظورش از " هیشکی " ، یه نفر بیشتر نیست ! همون یه نفری که واسه اون آدم همه کسه !

سخته وقتی میدونی این همه دل توی دنیا هست که هیچ کدوم برات تنگ نمیشه !

مرد ترین آدم هایی که تو زندگیم دیدم ، اونایی بودن که بعد اشتباهشون گفتند : معذرت میخوام !

کاش انسان ها همان قدر که از ارتفاع می ترسیدند ، کمی هم از پستی هراس داشتند !

وقتی 2 عاشق از هم جدا میشن ، دیگه نمی تونن مثل قبل دوست باشن ! چون به قلب همدیگه زخم زدن ! نمیتونن دشمن همدیگه باشن ! چون زمانی عاشق هم بودن ! تنها می تونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن !

یه ضرب المثل چینی میگه : برنج سرد را می توان خورد ، چای سرد را متوان نوشید ، اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد !

کاش انسان مثل شمع فقط یک شب زندگی می کرد ، اما در کنار پروانه اش !

می دونی قشنگی این زندگی به چیه ؟! به اینه که وقتی تو سرگرم لحظه های خودتی ، یکی تو لحظه های تنهایی داره واسه قشنگی لحظه های تو دعا می کنه !

مامانم ازم پرسید دیشب با موهای خیس خوابیدی ؟! بالشتت نم داشت ! دلم نیومد بهش بگم !مکثی کردم و . . . . گفتم آره !

نگو بار گران بودیم و رفتیم . . . . ! نگو نامهربون بودیم و رفتیم . . . . ! آخه اینا دلیل محکمی نیست ! بگو با دیگران بودیم و رفتیم . . . . !

سخت ترین کار دنیا بی محلی کردن به کسیه که با تمام وجود دوسش داری !

 

 

نظر یادتون نره....



تاریخ : شنبه 3 تیر 1391 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh

نگـــــــران نباش، " حــــال مـــن خـــــوب اســت " بــزرگ شـــده ام ... دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم! آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش" زندگیست " آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشـــود . . . راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ... " حــــال مـــن خـــــــوب اســت " ...خــــــوبِ خــــوب!!

خواستم بپرسم : چند فروختی؟

یادم آمد گفته بودی:

مفت هم گران است...!

بی معرفت!

من همین یك دل را داشتم...!

آدمـــ ها هـــرگـز کســانی را کــــــــــــه دوســت دارنــــد


فـراموشـــــ نمی کُنـــــــند


فقــــــط عـــادتــــــ می کُـــــنــند


کــــــــــه دیـــــگــر کِــــــنارشــــان نـــــباشـــــند !

 

آنـقـدر نـفـس مـی کـشـم

تـا تمـام شـود

هـمـه نفـس هـآیـی کـه

سـراغ تـو را مـی گـیـرنـد

راه که مـــی روم مدام بر مـــی گردم پشــــت سرم را نـــگاه می کـــنم

دیــــ ــــ ـــوانه نیـــــستم


خنــــــــجر از پشــــت خــــــورده ام !!!

 

ایــــن یـــک فـــاجعه بود . . .

یــک فــاجـعـه . . .

عـــمـق ایــن درد را زمـــانـی حــس کـردم کــه :

وقـــتــی بـی پــروا گــفتـم: انــدکی دلـــگــیرمــــ . . .

بــیتـفـکر اولــیــن حـــرف دلــت ایـــن بــود :

به درکــــــــــــــ .

 

چه خوش خیال بودم ... که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم .....به حبس ابد!! ...

به یکباره جا خوردم ...... وقتی زندان بان برسرم فریاد زد هی... تو ... آزادی! . . .



و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می آمد

 

برای بعضـــــــیا فرقی نمیکنه که چه کسی داره بهشون فکر میکنه، همین که میفهمن یه نفر به فکرشونه، مغرور میشن و بـــــــی فکر...
به جای اینکه به فکر اون باشن...

 

فــــرهنــگ لـغــتهــا

نــــیـاز بـه ویـــرایــش دارند

بــــرای مـــعنی دلــتـنـگی

احــتیـاج بــه ایــنهــمـه کــلـمه نــیـســت,

دلتـــنــگی یــعنـــی

تـــ ــــ ــــو . . .

 

دلم آغوش میخواهد...


نه زن باشد نه مرد...


خدایا...!زمین نمی آیی؟؟

 

آموخته ام ...
كه خداوند همه چیز را در یك روز نیافرید.
پس چه چیز باعث شد،
كه من بیندیشم،
می توانم .....
همه چیز را در یك روز به دست بیاورم

 

گفتن دوستت دارم سه ثانیه طول می کشد

توضیح دادنش سه ساعت

ثابت کردنش یک عمر….

 

صنـــــدوق صدقــــــات نیســــــــت دل مـــــــن

کــــــــه گاهـــــــــی ســـــــــکه ای محــــــــــبت در آن بیـــــانـــــدازی

و پیــــــــش خدای دلـــــــــت فخـــــر بفـــــــــروشی ...

کــــــــه مستحـــــــــقی را شــــــاد کـــــــــرده ای ... !!!

 

آرامـــش یعنــــی :
هـر وقت قهـــر کــــردی ؛
مطمئــــن بـــاشـی کـــه تـــا آشتـــی کنـــی هیـــچ کسی جـــات رو نمی گیــــــره ...

 

وقتی میگویم دیگر به سراغم نیا

فکر نکن که

فراموشت کردم یا دیگر دوستت ندارم..

نـــــــــــه..

من فقط فهمیده ام

وقتی دلت با من نیست

بودنت

مشکــــــلی را حل نمیکند ..

تنها دلتنگ ترم میکند.....

 

تو را دوست دارم وقتی که میان غم گم میشوم ودر اغوش تو پیدا میشوم
تو را دوست دارم وقتی در میان دلتنگی ها درمیان چشمان تو پیدا میشوم
تو را دوست دارم ان زمان که از صدای قلبت از خواب بیدار میشوم
تو را دوست دارم . . .

 

به سلامتـــــے اونے که نگفت من با بقیـــــه فـــــرق دارم
.
.
.
ثابتــــــــــــــ کرد !

 

حتـے اگر پرنـــــده شـ‗__‗ـوی هیـ‗__‗ـچ آســـــمانِ مشـــــترکـے بـ‗__‗ـرای پـــــروازمـ‗__‗ـان نیـــــست...!

 

دلتنگم نه برای هرکسی ؛ برای هیچ کس ....
دلتنگم برای آنکه هیچ کس نبود و همه کسم شد ... !!

 

 

 

نظر یادتون نره...:(((



تاریخ : جمعه 2 تیر 1391 | 03:37 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh

می دونی؟

یه اتاق باشه گرم گرم....روشن روشن....

تو باشی و من باشم...كف اتاق سنگ باشه....سنگ سفید...

تو منو بغلم كنی كه نترسم...كه سردم نشه...كه نلرزم....

اینجوریكه تو تكیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز كردی...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكیه دادم....

با پاهات منو گرفتی...دوتا دستتم دورم حلقه كردی...

بهت میگم چشاتو می بندی؟....می گی اره...

بعد چشاتو می بندی....بهت میگم... قصه می گی برام...تو گوشم؟

می گی اره...بعد شروع می كنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن ..

یه عالمه قصه ی طولانی وبلند ....

می دونی؟...

می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حركت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی كه؟

ولی تو كه نمی دونی می خوام رگمو بزنم....

تو چشاتو بستی....نمی دونی....من تیغ رو از جیبم در میارم...

نمی بینی كه سریع می برم...

خون فواره میزنه...رو سنگای سفید...

نمی بینی كه دستم می سوزه...لبم رو گاز می گیرم كه نگم اااااخ...

كه چشاتو باز نكنی و ببینی منو...و تو داری قصه می گی....

دستمو میزارم رو زانوم...خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...

و از زانوم میریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حركتش...حیف كه چشات بسته ست و نمی تونی ببینی...تو بغلم كردی...

می بینی كه سرد شدم...محكم تر بغلم می كنی كه گرم شم...

می بینی نا منظم نفس می كشم....می گی....ااااخی ....دوباره نفسش گرفت.....

می بینی دیگه نفس نمی كشم................

چشاتو باز می كنی....می بینی من مردم....

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بكشم...از سرد شدن...از خون دیدن...از تنهایی مردن.....

وقتی بغلم كردی ....دیگه نترسیدم....

مردن خوب بود......اروم اروم...........................

گریه نكن دیگه....

من كه دیگه نیستم چشاتو بوس كنم و بگم خوشگل شدیاااااااااااااا...

بعدش تو همون جوری میون گریه هات بخندی...

گریه نكن دیگه....خب؟

می شكنه دلم...........دل روح نازكه....

نشكونش ............

خب؟؟؟...............



تاریخ : جمعه 2 تیر 1391 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh

گلهاش توی دستش بود,نشسته بود لب جدول رفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟

 گفت:بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مرد با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟

 گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید تو ذهنم بمیره...! اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم داد با مردونگی گفت:بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم...



تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1391 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم.مه همدیگرو به حد مرگ  دوست داشتیم.سال های اول زندگیمون خیلی خوب بود.اما چند سال که گذشت، کمبود بچه رو به وضوح حس میکردیم.میدونستیم بچه دار نمیشیم.ولی نمیدونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست...اولش نمیخواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم ...عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه...بچه میخوایم چیکار...در واقع خودمونو گول می زدیم....هردومون عاشق بچه بودیم.تا اینکه یه روز حمید نشست رو برومو گفت :  اگه مشکل از من باشه، تو چیکار میکنی؟ فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم...حمید که انگار خیالش راحت شده بود ،یه نفس راحت کششید  و از سر میز بلند شد و راه افتاد...

گفتم : تو چی ؟؟؟ گفت : من |؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم آره.اگه مشکل از من باشه تو چکار میکنی ؟

برگشت...زل زد به چشام ... گفت :  تو به عشق من شک داری ؟ من وجود تو رو با هیچی عوض نمیکنم...با لبخندی که رو صورتم نمایان شد، خیالش راحت شد  که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم : پس ،  فردا میریم آزمایشگاه.

گفت : موافقم و فردا رفتیم...

نمیدونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی ؟

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفا رو به خودم  ندم.

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه .هردو آزمایش دادیم و به ما گفتن جواب یه هفته دیگه حاضر میشه.

یه هفته نگو، انگار صد سال گذشت.مضطرب بودیم اما به همدیگه اطمینان میدادیم که جواب آزمایش واسه هیچکدوممون مهم نیست...

بالاخره اون روز رسید...حمید مثل همیشه رفت سرکار و منم رفتم آزمایشگاه.دستام مثل بید میلرزید.داخل آزمایشگاه شدم و ...

حمید که اومد ، خسته بود...اما کنجکاو.ازم پرسید : جوابو گرفتی؟

 منم زدم زیر گریه ...فهمید که مشکل از منه...اما نمیدونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی!

روزا میگذشتن و حمید روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود ، بهش گفتم :حمید، تو چته ؟ چرا اینجوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت : من بچه دوست دارم مهناز.مگه گناهم چیه ؟ من نمیوتم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.میفهمی....

دهنم خشک شده بود و چشام پر از اشک .

گفتم :اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری.گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی.پس چی شد؟

گفت : آره... اما اشتباه کردم.الان می بینم نمیوتم...نمیکشم.

نخواستم بحثو ادامه  بدم...دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...

من و حمید دیگه با هم حرف نزدیم.تا اینکه حمید احضاریه آورد  برام و گفت میخوام طلاقت بدم و زن بگیرم.

دلم شکست...

نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم.ساکمو جمع کردم .برگه  جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود...

درش آوردم . یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

توی نامه نوشته بودم :

حمید جان...سلام...امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی.چون اگه این کارو نکنی ، خودم ازت جدا می شم.میدونی که میتونم.دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچه دار نمیشه ، جدا شم.وقتی جواب آزمایش  رو گفتم و دیدم که عیب از توئه ، باور کن اونقدر  برام  بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا  پاره کنم...

اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت بشه.

توی دادگاه منتظرم...

مهناز



تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1391 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
دروغ بگو ؛ تا باورت کنند....!!

آب زیر کاه باش ؛ تا بهت اعتماد کنند....!!

بی غیرت باش ؛ تا آزادی حس کنند ....!!

خیانت هایشان را نبین ؛ تا آرام باشند ....!!

کذب بگو ؛ تا عاشقت شوند........!!

هرچه نداری بگو دارم , هر چی داری بگو بهترینش را دارم ....!!

اگر ساده ای , اگر راست گویی , اگر باوفایی ,

اگر با غیرتی , اگر یک رنگی .... همیشه تنهایی ... !!!

همیشه تنها .......!!


تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1391 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
به آخر خط رسیده بودم باید بهش ثابت میكردم دوسش دارم.خیلی عصبانی بودم گفت:اگه دوسم داری رگتو بزن گفتم:مرگ و زندگی دسته خداست.گفت:دیدی دوسم نداری....خیلی بهم برخورد تیغو برداشتم و رگمو زدم وقتی تو آغوشه گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت:اگه دوسم داشتی چرا تنهام گذاشتی....!!!!!!!

تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1391 | 12:33 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .



اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .



اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .



اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .




اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .



اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان


تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1391 | 12:25 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh

یک صندلی خالی کنار رویاهام از آن توست بنشینی یا بروی ، دوستت دارم . . .

بزرگترین متهم تاریخ کسی است که ندونه قلبش واسه کی میزنه . . .

میخوام به زودی ببینمت ، کنار چهار راه دلتنگی ، خیابان تنهایی ، کوچه دوستی . .

همیشه تلخ ترین لحظه ها را کسی میسازد که قشنگ ترین لحظه ها را با او باور داشتی . . . .

زندگـــــــــــــــــــــی را اشکــــــــــــــــی بیش نمیدانم ، پس بگذار با اشک چشمانم بنویسم

دوستــــــــــــــت دارم . . .

عشق....سركاریه
محبت.....تظاهره
مهربونی.....مسخره اس
وفا......مرده
عهد......دلخوشیه
عاطفه.......تموم شده

تقدیم به تو كه نمیدانم در خاطرت میمانم یا برایت خاطره میشوم،دوستت دارم نه به خاطر آنكه دوستم بداری به خاطر اینكه لایق دوست داشتنی.....

آدم عزیزشو فراموش نمیكنه بلكه به ندیدنش عادت میكنه تقدیم به كسی كه عادت به ندیدنش مثله فراموش كردنش غیر ممكنه....

فریادها مرده اند..
.سكوت جاریست...
تنهایی حاكم سرزمین بی كسی است...
میگویند خدا تنهاست...
ما كه خدا نیستیم،پس چرا تنهاییم...؟؟؟؟!!!!!



تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1391 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم

ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد

خوش به حال تو که خودت را راحت کردی

یک خط کشیدی تنها ، آن هم روی من . . .


تاریخ : پنجشنبه 1 تیر 1391 | 12:22 ب.ظ | نویسنده : fariba & hanieh
می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ... !


تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

بند باز